شمّه اى از اخلاق ، صفات و کرامات امام هشتم على بن موسى الرضا علیه السلام

ابن طلحه مى گوید: (996) سخن درباره امیرالمؤ منین على و زین العابدین على گذشت و اینک سخن درباره سومین على یعنى على الرضا علیه السلام است و هر که به دقت بنگرد براستى او را وارث ایشان مى یابد و حکم مى کند که وى سومین على (997) است . ایمان و مقام و منزلتش والا و توانمندى وى گسترده و یارانش فراوان و برهانش هویدا و آشکار است تا آن جا که ماءمون خلیفه عباسى او را از خواص خود قرار داد و در مملکت خویش شریک ساخت و امر جانشینى خویش را به او واگذارد و دخترش را به همسرى او درآورد. مناقبش والا و صفات شریفش برجسته و بخشندگى اش چون حاتم و طبیعتش چون اخزم (جد حاتم ) و اخلاقش عربى و نفس شریفش هاشمى و خصلت بزرگوارى اش چون پیامبر صلى اللّه علیه و اله بود، چنان که هر چه از فضایلش بشمارند او از آن برتر و هر مقدار از مناقبش یاد کنند، وى از آن بلند مرتبه تر است . مى گوید: امّا القاب آن حضرت : رضا، صابر، رضى ، وفى ، و مشهورتر از همه رضاست . امّا مناقب و صفاتش ؛ خداوند برخى از آنها را به او اختصاص داده تا به علوّ مقام و ارجمندى اش گواهى دهند.

ابن طلحه بخشى از کرامات آن حضرت را بیان کرده که « ان شاء اللّه » ما بعضى از آنها را نقل خواهیم کرد.

شیخ مفید - رحمه اللّه - از یزید بن سلیط ضمن حدیثى طولانى از ابوابراهیم امام کاظم علیه السلام نقل کرده است که در همان سال رحلتش فرمود: «من امسال از دنیا مى روم و امر ولایت به پسرم على همنام دو على مى رسد؛ امّا على اول ، على بن ابى طالب علیه السلام و على دیگر، على بن حسین علیه السلام است ، علم و حلم ، نصرت و محبت ، ورع و دیانت اولى و محنت پذیرى وصبر بر شداید دومى را به او داده اند. (998)

على بن عیسى اربلى - رحمه اللّه - در فصلى که بخشى از خصایص و مناقب و اخلاق کریمه امام رضا علیه السلام را نقل کرده ، (999) به نقل از ابراهیم بن عباس مى گوید: من هرگز ندیدم که چیزى را از امام رضا علیه السلام بپرسند و او نداند و در روزگاران تا زمان او کسى را داناتر از او سراغ ندارم ، ماءمون درباره هر چیزى به عنوان آزمون از او مى پرسید و او پاسخ مى داد در حالى که تمام سخن و پاسخ و استشهاد وى برگرفته از قرآن مجید بود. هر سه روز یک مرتبه قرآن را ختم مى کرد و مى فرمود: «اگر بخواهم کمتر از سه روز ختم کنم . مى توانم ولى من هرگز بر آیه اى نمى گذرم مگر اینکه درباره آن مى اندیشم و درباره شاءن نزولش فکر مى کنم .»

از جمله مى گوید: کسى را برتر از ابوالحسن الرضا علیه السلام ندیدم (وصف کسى را برتر از او) نشنیده ام ، از او چیزها دیده ام که از هیچ کس ندیده ام ؛ هرگز ندیدم در سخن گفتن کلمه اى رنجش آور به کسى بگوید یا سخن کسى را پیش از آنکه از گفتار خویش فارغ شود قطع کند و یا حاجت کسى را در صورت توانایى بر اجابت آن ، رد کند و هرگز ندیدم پاهایش را نزد همنشینى دراز کند و در حضور کسى تکیه دهد، و ندیدم کسى از خادمان و غلامانش را دشنام گوید و ندیدم که آب دهان بیندازد و ندیدم که با صداى بلند بخندد بلکه همواره خنده اش به صورت بلند بود و چون خلوت مى کرد و سفره گسترده مى شد، نوکران و غلامانش را حتى دربانان و پرده دار را بر سر سفره مى نشاند. شب هنگام ، کم خواب و بیشتر روزها روزه دار بود. در هر ماه سه روز، روزه اش ترک نمى شد. کار خیر بسیار مى کرد و صدقه نهانى بسیار مى داد که بیشتر آن در شبهاى تاریک بود. بنابراین هر که گمان کند نظیر او در فضیلت دیده است ، باور نکن . (1000)

از محمّد بن عباد نقل کرده ، مى گوید: حضرت رضا علیه السلام تابستان روى حصیر و زمستان روى پلاس مى نشست ، تن پوشش جامه اى خشن بود امّا در حضور مردم با لباس آراسته ظاهر مى شد. (1001)

از اباصلت ، عبدالسلام بن صالح هروى نقل کرده که مى گوید: من داناتر از على بن موسى الرضا علیه السلام را ندیدم و هیچ عالمى هم او را ندیده مگر این که مانند من درباره او گواهى داده است . ماءمون گروهى از دانشمندان ادیان و فقهاى شریعت و متکلمان را در چندین مجلس با آن حضرت رو به رو کرد و آن حضرت سرانجام بر همه غالب شد تا آنجا که کسى از ایشان نماند مگر آن که به فضل آن وجود گرامى اقرار کرد و به ناچیزى خویش اعتراف نمود. من از آن حضرت شنیدم که مى گفت : «در روضه پیامبر صلى اللّه علیه و اله مى نشستم در حالى که بسیارى از علماى مدینه در آن جا بودند. وقتى که یکى از آنها از حل مساءله اى فرو مى ماند همگى به من اشاره مى کردند و مسائل را نزد من مى فرستادند و من جواب مى دادم .» (1002)

ابوالصلت مى گوید: محمّد بن اسحاق بن موسى از قول پدرش نقل مى کند که موسى بن جعفر علیه السلام به پسرش مى گفت : «این برادر شما على بن موسى عالم آل محمّد صلى اللّه علیه و اله است ، مسائل دینتان را از او بپرسید و آنچه را که مى گوید حفظ کنید زیرا من از پدرم جعفر بن محمّد علیه السلام شنیدم که به من فرمود: عالم آل محمّد صلى اللّه علیه و اله در صلب تو است ، کاش من او را درک مى کردم که او همنام امیرالمؤ منین علیه السلام است ». (1003)

از محمّد بن یحیى فارسى نقل شده که : روزى ابونواس امام رضا علیه السلام را دید که سوار بر استر از نزد ماءمون مى آمد، به آن حضرت نزدیک شد و سلام داد و گفت : یابن رسول اللّه ، من اشعارى درباره شما گفته ام ، مایلم که شما آنها را از زبان من بشنوید. فرمود: بخوان ! ابونواس شروع به خواندن کرد. امام رضا علیه السلام فرمود: تو اشعارى گفته اى که پیش از تو کسى نظیر آنها را نگفته است ، غلامش را صد زد و فرمود: «آیا چیزى از مخارجمان موجود است ؟ عرض کرد: سیصد دینار موجود است . فرمود: آنها را به ابونواس بده . سپس فرمود: شاید این مبلغ کم باشد این استر را هم به او بده .» (1004)

از ابوالصلت هروى نقل است که امام رضا علیه السلام با همه مردم به زبان خودشان سخن مى گفت و به خدا سوگند که فصیحترین و داناترین مردم به تمام زبانها و لهجه ها بود. روزى به آن حضرت گفتم : یابن رسول اللّه من از این که شما این همه زبانهاى مختلف را مى دانید در شگفتم . فرمود: «اى اباصلت من حجت خدایم بر خلق و نمى شود که خداوند حجتى را بر قومى بفرستد و او زبان آن قوم را نداند. آیا این سخن امیرالمؤ منین على علیه السلام را نشنیده اى که فرمود: «ما را فصل الخطاب داده اند» و آیا فصل الخطاب چیزى جز دانستن زبانهاى مختلف است .» (1005)

و از امام رضا علیه السلام نقل شده است که مردى از اهل خراسان به آن حضرت گفت : یابن رسول اللّه ، رسول خدا را در خواب دیدم ، به من فرمود: چگونه خواهید بود وقتى که در سرزمین شما پاره تن من دفن شود و امانت من به شما سپرده شده تا آن را حفظ کنید و قطعه اى از جسم من در خاک شما پنهان شود؟ امام رضا علیه السلام فرمود: «منم آن مدفون در سرزمین شما و منم پاره تن پیامبرتان و منم آن امانت و آن قطعه بدن ، بدانید که هرکس مرا زیارت کند در حالى که به آنچه خداى تعالى از حقوق و طاعت من واجب کرده است معرفت داشته باشد، من و پدرانم روز قیامت شفیع او خواهیم بود و هرکه را ما شفاعت کنیم نجات یافته است هر چند که بمانند گناه جن و انس داشته باشد، پدرم به نقل از جدم و او از قول پدرش نقل کرده که رسول خدا صلى اللّه علیه و اله فرمود: هر که مرا در خواب ببیند، به حق مرا دیده است زیرا که شیطان نمى تواند به صورت من و کسى از اوصیاى من و احدى از شیعیان ایشان در آید و براستى که رؤ یاى صادقه یک جزء از هفتاد جزء نبوت است ». (1006)

امّا روایاتى که از آن حضرت در علوم مختلف و انواع حکمت نقل شده و اخبار جمع شده و پراکنده و احسان آن حضرت با اهل ملل و مناظرات مشهورش ، بیش از حد شمار است .

على بن عیسى اربلى - رحمه اللّه - گوید: (1007) این کتاب « (عیون اخبار الرضا علیه السلام ) » مشتمل بر مطالب کمیاب و برجسته ، بهتر از رشته هاى گلوبند آویخته بر گردن دوشیزگان بکر، هرکه مى خواهد چشمش در باغستان آن کتاب سیر کند و تشنگیش را از زلال آبگیرهایش سیرآب نماید و از شگفتیها و فنون و بوستانها و چشمه سارانش بهره گیرد من او را راهنمایى کردم و اندیشه اش را بدان سمت هدایت نمودم ، چیزى افزون بر محتواى آن نتوان یافت که سخن جامع را بخوبى بیان کرده است .

فصل :

امّا کرامات آن حضرت ، از جمله مواردى که ابن طلحه (1008) نقل کرده ، این است که چون ماءمون امام را به ولیعهدى خود برگزید و خلافت پس از خود را به آن حضرت واگذارد، اطرافیان ماءمون از این عمل ناخشنود گشتند و ترسیدند که خلافت از خاندان عباس بیرون شود و به بنى فاطمه اعاده گردد از این رو نسبت به امام رضا علیه السلام بسیار بدبین گشتند. در آن هنگام عادت چنان بود که هرگاه حضرت رضا علیه السلام بر ماءمون وارد مى شد از اطرافیان ماءمون ، هر که داخل تالار بود به حضرت سلام مى دادند و پرده بر مى گرفتند تا امام علیه السلام وارد شود، امّا چون نفرت آنان نسبت به آن حضرت بالا گرفت ، به یکدیگر سفارش کردند و گفتند: هر وقت امام رضا علیه السلام آمد و خواست بر خلیفه وارد شود، رو برگردانید و پرده را برنگیرید. همگان در این باره هم پیمان شدند. در آن اوان روزى که همه نشسته بودند، ناگهان امام رضا علیه السلام مطابق معمول به مجلس خلیفه وارد شد، آنان خوددارى نتوانستند و بى اختیار سلام دادند و پرده را بر گرفتند. پس از آن آنها یکدیگر را ملامت کردند که چرا بر خلاف توافقى که کرده بودند، عمل کردند. گفتند: نوبت آینده وقتى که آمد، پرده را بر نمى داریم ، چون نوبت دیگر فرا رسید و امام علیه السلام به مجلس آمد، از جا بلند شدند، سلام دادند ولى همچنان ایستادند و پرده را بر نداشتند. از این رو خداوند تند بادى را فرستاد که به پرده وزید و بیشتر از هر روز آن را بلند کرد و پس از ورود امام علیه السلام از وزیدن ایستاد و پرده به حال اول برگشت و چون امام خواست بیرون شد دوباره وزیدن گرفت و پرده را بلند کرد، امام علیه السلام که بیرون شد، باز ایستاد دوباره پرده به جاى خود برگشت . پس از رجعت امام علیه السلام ، مخالفان رو به یکدیگر کردند و گفتند: دیدید چه شد؟ گفتند: آرى . آنگاه به یکدیگر گفتند: دوستان ! این مرد در نزد خدا مقامى والا دارد و خداوند را به او عنایتى است . مگر ندیدید که چون شما پرده را بر نگرفتید خداوند باد را فرستاد و براى برگرفتن پرده ، باد را مسخّر او کرد، همچنان که براى سلیمان علیه السلام مسخر کرده بود. بنابراین در خدمت او باشید که به نفع شماست . این بود که به حال اول برگشتند و بر حسن عقیده شان نسبت به آن حضرت افزوده شد.

از جمله وقتى که امام رضا علیه السلام در خراسان بود زنى به نام زینب مدعى شد که علیه و از دودمان فاطمه علیهاالسلام است و به مردم خراسان به خاطر نسبش فخر فروشى مى کرد. امام رضا علیه السلام جریان را شنید و چون نسبت ادعایى او را قبول نداشت . آن زن را به نزد خود طلبید و نسبت او را رد کرد و فرمود: این زن دروغ مى گوید. آن زن (جسارت ورزید) و نسبت سفاهت به حضرت داد و گفت : همان طور که نسب مرا رد کردى من هم در نسبت شما ایراد دارم ، امام علیه السلام را غیرت علوى تکان داد و موضوع را به حاکم خراسان ارجاع فرمود - حاکم خراسان جاى وسیعى داشت به نام « «برکة السباع » » که در آن جا درندگان را به زنجیر بسته بودند براى مجازات مفسدان نگهدارى مى کردند. - امام رضا علیه السلام آن زن را نزد حاکم خراسان آورد و فرمود: این زن بر على و فاطمه علیهاالسلام دروغ بسته است ، از نسل ایشان نیست (لیکن خود را به ایشان منسوب مى دارد)، اگر کسى براستى پاره تن فاطمه و على علیه السلام باشد گوشتش بر درندگان حرام است ، این زن را به « برکة السباع علیه السلام بیندازید، اگر راست گفته باشد درندگان به او نزدیک نخواهند شد و اگر دروغ گفته باشد او را مى درند. وقتى زن این سخن را از امام علیه السلام شنید، گفت : تو خود اگر راست مى گویى که به تو نزدیک نمى شوند و تو را نمى درند به آن جا وارد شو! امام علیه السلام بى آنکه چیزى در پاسخ آن زن بگوید از جاى خود برخاست حاکم گفت : به کجا مى روید؟ فرمود به « برکة السّباع » به خدا سوگند که باید وارد آنجا شوم ، حاکم و مردم و اطرافیان حاکم برخاستند و آمدند و در « برکة السّباع » را باز کردند. امام رضا علیه السلام به آن جایگاه وارد شد در حالى که مردم از بالاى برکه ، نگاه مى کردند، همین که امام میان درندگان قرار گرفت همگى روى دمها بر زمین نشستند، امام علیه السلام به سمت یکى یکى آنها مى آمد و به سر و صورت و پشت آنها دست مى کشید و آن درنده کرنش مى کرد تا همگى را دست کشید، سپس در مقابل چشم ناظران بیرون آمد. بعد به حاکم گفت : اکنون این زن را که بر على و فاطمه علیهاالسلام دروغ بسته است ، وارد « برکة السّباع » کن تا مطلب روشن شود. آن زن خوددارى کرد ولى حاکم او را مجبور کرد و به ماءمورانش دستور داد تا او را در برکه انداختند. به مجرد این که درندگان او را دیدند به سمت او جستند و او را دریدند. نام آن زن در خراسان به زینب دروغگو مشهور شد و داستانش در آن دیار بر سر زبانها افتاد. (1009)

از جمله داستان دعبل بن على خزاعى شاعر بود. دعبل مى گوید: چون قصیده «مدارس آیات » را سرودم ، آهنگ ابوالحسن على بن موسى الرضا علیه السلام را کردم که در خراسان ولیعهد ماءمون در امر خلافت بود. وقتى که وارد آن دیار شدم و به خدمت آن حضرت رسیدم و قصیده را خواندم . آن را مورد تحسین قرار داده به من فرمود: این اشعار را تا من دستور نداده ام بر کسى نخوان . خبر من به خلیفه ماءمون رسید، مرا احضار کرد و از من پرسید سپس گفت : دعبل ! قصیده « «مدارس آیات خلت من تلاوة » » را برایم بخوان . گفتم : به خاطر ندارم یا امیرالمؤ منین گفت : اى غلام ، ابوالحسن على بن موسى الرضا علیه السلام را حاضر کن ! مى گوید: ساعتى نگذشته بود که امام علیه السلام حضور یافت . ماءمون گفت : یا اباالحسن ! من از دعبل خواستم تا «مدارس آیات » را برایم بخواند، گفت : به خاطر ندارم ، امام رضا علیه السلام رو به من کرد و فرمود: دعبل براى امیرالمؤ منین بخوان . شروع به خواندن کردم و ماءمون تحسین کرد و دستور داد پنجاه هزار درهم به من دادند و حدود این مبلغ را نیز امام رضا علیه السلام فرمان داد. عرض کردم : مولاى من چه خوب بود که مقدارى از جامه تان را به من مى دادید تا کفنم باشد! فرمود: بسیار خوب ، آنگاه پیراهنى به من لطف کرد که کهنه بود با یک حوله نازک و فرمود: این را نگه دار که باعث حفظ تو مى شود.

سپس ذوالریاستین ابوالعباس فضل بن سهل وزیر ماءمون به من جایزه اى داد و مرا بر اسبى زرد رنگ و خراسانى سوار کرد. و در یک روز بارانى که بر آن اسب را مى سپردم بالاپوش بارانى و کلاه خزى را که پوشیده بود به من بخشید و براى خود بارانى جدیدى خواست و پوشید و گفت : از این جهت شما را مقدم داشتم و جامه تنم را به تو بخشیدم که این بهترین بارانى بود. دعبل مى گوید: آن را به هشتاد دینار فروختم با وجود آن دلم از فروش آن ناراضى بود. پس از چندى دوباره به عراق برگشتم ، در بین راه گروهى از راهزنان سر راه بر ما گرفتند در حالى که آن روز هم باران مى بارید. من ماندم با یک پیراهن کهنه و از خسارتى که بر من وارد شده بود متاءسف بودم و بیش از هر چیزى براى آن پیراهن و حوله تاءسف مى خوردم و به سخن مولایم امام رضا علیه السلام مى اندیشیدم که ناگهان یکى از راهزنان را دیدم ، سوار بر اسب زردى که ذوالریاستین به من داده بود نزدیک من ایستاده و در حالى که آن بارانى را به تن داشت منتظر بود تا افرادش جمع شوند و در آن حال ابیاتى از قصیده « «مدارس آیات خلت من تلاوة » » را مى خواند و گریه مى کرد. چون من این حال را دیدم از این که دزدى از مردم بیابانى اظهار تشیع مى کند متعجب شدم ، آنگاه طمع در آن پیراهن و حوله بستم و گفتم : سرورم ، این قصیده اى که مى خوانید، از کیست ؟ گفت : واى بر تو، به تو چه مربوط که مال کیست ؟ گفتم : علتى دارد که خواهم گفت . گفت : این قصیده مشهورتر از آن است که صاحب آن را نشناسى . گفتم : صاحب آن کیست ؟ گفت : دعبل بن على خزاعى شاعر آل محمّد که خداوند او را جزاى خیر دهد! گفتم : سرورم من دعبل ام و این قصیده از من است . گفت : واى بر تو چه مى گویى ؟! گفتم : قضیه روشن تر از اینهاست . کسى را نزد اهل کاروان فرستاد و گروهى را احضار و راجع به من از آنها پرس و جو کرد. همگى گفتند: این دعبل بن على خزاعى است . گفت : از تمام اموالى که از کاروان گرفته ایم ، از یک سیخ تا ارزشمندترین مالها، از همه به احترام تو دست برداشتم . سپس یارانش را صدا زد و به آنها دستور داد، هر کس چیزى گرفته است باز پس دهد. تمام اموال مردم را پس دادند و اموال من نیز، همه به من برگشت . آنگاه تا جاى امنى ما را بدرقه کرد و به این ترتیب به برکت آن پیراهن و حوله من و کاروان محفوظ ماندیم . ببین این منقبت چقدر ارزنده و والاست . (1010)

از جمله داستانى است که از هرثمة بن اعین (وى در خدمت خلیفه به سر مى برد با وجود این ، دوستدار اهل بیت علیهم السلام بود امّا تا آخر هم خوددارى مى کرد و نمى گفت که من از شیعیان ایشان هستم و به مصالح امام رضا علیه السلام عمل مى نمود و در اختیار آن حضرت بود و براى تقرب به خدا خدمت مى کرد) نقل شده که مى گوید روزى مولایم امام رضا علیه السلام مرا طلبید و فرمود: هرثمه ! من جریانى را به عنوان یک راز به تو مى گویم مبادا تا من زنده ام به کسى اظهار کنى . اگر زمان حیات من به کسى اظهار کنى ، در پیشگاه خدا من خصم تو خواهم بود. عهد بستم تا وقتى که اجازه ندهد به کسى نگویم . آنگاه فرمود: بدان که پس از چند روز، مقدارى انگور و انار دانه شده خواهم خورد و بعد از دنیا مى روم و خلیفه مى خواهد که قبر و آرامگاه مرا پایین قبر پدرش هارون قرار دهد ولى خداوند به او توان انجام این کار را نخواهد داد، زیرا زمین به قدرى سخت خواهد شد که کسى نخواهد توانست چیزى از آن بکند و قبر من در فلان بقعه است که آن جا را تعیین کرد، و چون من از دنیا رفتم و تجهیزم کردند تمام گفته هاى مرا به ماءمون بگو. و به او بگو که نماز گزاردن بر جنازه مرا به تاءخیر اندازد؛ زیرا مرد عربى نقاب زده ، سوار بر شتر چابکى ، با وجود خستگى سفر از راه مى رسد و از شترش پیاده مى شود و بر جنازه من نماز مى خواند، پس چون بر من نماز گزارد و جنازه ام را برداشتند، برو به آن جایى که برایت معین کردم ، اندکى از روى زمین را بکن ، قبرى در حد معمول خواهى یافت که در زیر آن آب سفیدى است و چون دیدى آب خشکید آن جا محل دفن من است ، مرا در آن جا دفن کنید. خدا را خدا را مبادا پیش از مردنم این راز را به کسى بگویى . هرثمه مى گوید: به خدا سوگ

/ 0 نظر / 7 بازدید